✿✿ زيباترين ها Most beautifuls✿✿
زيباترين جملات سخنان حكيمانه و اشعار و تصاوير زيبا
نوشته شده در تاريخ دوشنبه پنجم اسفند 1392 توسط م قلي زاده برندق |
سلام

دوستان عزیزی که یادی از ما می کنین و سری به ما میزنین ضمن تشکر از لطف و عنایت شما عزیزان به اطلاعتون برسونم که که فعلا فعالیت این وب را کم کرده و وب جدیدی به نام« یانیق اولدوز » http://yaniqulduz.blogfa.com/  راه اندازی کرده ام و اشعار ترکی خود را منتشر می کنم . عزیزانیکه افتخار بدن و از نظرات ارزنده شون ما رو بی نصیب نکنن سپاسگزارم.

www.yaniqulduz.blogfa.com

نوشته شده در تاريخ شنبه دهم اردیبهشت 1390 توسط م قلي زاده برندق |
نوشته شده در تاريخ شنبه سوم اسفند 1392 توسط م قلي زاده برندق |

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392 توسط م قلي زاده برندق |

چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند. بقيه قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست، شما به زودي خواهيد مرد.
دو قورباغه، اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند. اما قورباغه هاي ديگر، دائما به آنها مي گفتند كه دست از تلاش برداريد. چون نمي توانيد از گودال خارج شويد، به زودي خواهيد مرد.
بالاخره يكي از دو قورباغه، تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. او بي درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه ديگر با حداكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد. بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند كه دست از تلاش بردار. اما او با توان بيشتري تلاش كرد و بالاخره از گودال خارج شد.
وقتي از گودال بيرون آمد، بقيه قورباغه ها از او پرسيدند:«مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي؟»
معلوم شد قورباغه ناشنواست.

در واقع او در تمام مدت فكر مي كرده ديگران او را تشويق مي كنند.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392 توسط م قلي زاده برندق |
انصاف نیست …

دنیا آنقدر کوچک باشد که آدم های تکراری را روزی هزار بار ببینی …

و آنقدر بزرگ باشد …

که نتوانی آن کس را که دلت میخواهد حتی یک بار ببینی …

نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم آذر 1392 توسط م قلي زاده برندق |

وقتی تخم مرغ به وسیله یک نیرو از خارج می­شکند، یک زندگی به پایان می­رسد.
وقتی تخم مرغ به وسیله یک نیروئی از داخل می­شکند، یک زندگی آغاز می­شود.
تغییرات بزرگ همیشه از داخل انسان آغاز می­شود...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم آذر 1392 توسط م قلي زاده برندق |

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم آبان 1392 توسط م قلي زاده برندق |

چهار نفر بودند. اسمشان  بود:‌ همه کس، یک کسی، هرکسی، هیچ کس.

کار مهمی در پیش داشتند و همه مطمئن بودند که یک کسی این کار را به انجام می رساند.

هرکسی می توانست این کار را بکند،‌ اما هیچ کس این کار را نکرد. یک کسی عصبانی شد،

چرا که این کار، کار همه کس بود، اما هیچ کس متوجه نبود که همه کس این کار را نخواهد کرد.

 سرانجام داستان این طوری تمام شد که هرکسی یک کسی را سرزنش کرد که چرا هیچ کس

 کاری را نکرد که همه کس می توانست انجام بدهد.

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه ششم آبان 1392 توسط م قلي زاده برندق |

نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهاردهم مهر 1392 توسط م قلي زاده برندق |

نوشته شده در تاريخ شنبه سیزدهم مهر 1392 توسط م قلي زاده برندق |

نوشته شده در تاريخ شنبه سیزدهم مهر 1392 توسط م قلي زاده برندق |

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یازدهم مهر 1392 توسط م قلي زاده برندق |

نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفتم مهر 1392 توسط م قلي زاده برندق |

نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفتم مهر 1392 توسط م قلي زاده برندق |

نوشته شده در تاريخ شنبه دوم شهریور 1392 توسط م قلي زاده برندق |
 
صبحدم آواز مى خواند سر کهسار، سار‎
هم نوایش مى نوازد در نوا کفتار، تار‎
روى ساحل با چه شورى مى  زند خرچنگ، چنگ‎
 قورباغه مى کشد با لحن ناهنجار، جار‎
ماهى آزاد، رند و، ماهى شیلات، لات‎
 گشته از کمبود طعمه مرغ ماهیخوار، خوار
کفش بوتیمار ورنى کفش کبک انجیر، جیر‎
بره آرام است و گرگ از نفخه اسحار، هار‎
زلف سنجاقک سیاه و کاکل زنبور، بور‎
هفت خط و زهرآگین، مثل استعمار، مار
دشت و صحرا گشته از گل هاى رنگارنگ، رنگ
دامن آکنده ز گل، با شادى بسیار، یار
ابر نیسان بس که بر دشت و دمن بارید
از تاسف ناله زد بلبل سرگلزار، زار
اى که ساز تو شده در مایه مشکوک، کوک
اى که صادر مى کنى همواره از منقار، قار‎
اى کلاغ اى مخبر مرغان، خبرچین سیا‎
اى شده پرونده ات بر دوش استکبار، بار
نام تو مرغ است و نام بلبل و سیمرغ، مرغ‎
لیک با نامت ندارد شاعر بیکار، کار
نوک ببند و پندى از سیماى عالمگیر، گیر
ترک کن خوانندگى را بگذر از این قار، قار‎
بخت یارت شد که در این قافیه کمبود، بود
ورنه مى شد حال تو در کوچه و بازار، زار

برگرفته از وبلاگ ترنم شعر و ادب فارسي

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و ششم مرداد 1392 توسط م قلي زاده برندق |
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیستم مرداد 1392 توسط م قلي زاده برندق |
خداوند گفت : دیگر پیامبری مبعوث نخواهم کرد ، ان گونه که شما انتظار دارید اما جهان هرگز بی پیامبر نخواهد ماند.

وآنگاه پرنده ای را به رسالت مبعوث کرد.

پرنده آوازی خواند که در هر نغمه اش خدا بود عده ای به او گرویدند و ایمان آوردند.
وخدا گفت اگر بدانید حتی با آواز پرنده ای می توان رستگار شد.
خدا رسولی از آسمان فرستاد . باران نام او بود همین که باران ، باریدن گرفت آنان که اشک را می شناختند رسالت او را دریافتند پس بی درنگ توبه کردند و روح شان را زیر بارش بی دریغ خدا شستند .
خدا گفت : اگر بدانید با رسول باران هم می توان به پاکی رسید.
خداوند پیغامبر باد را فرستاد تا روزی بیم دهد و روزی بشارت . پس باد روزی توفان شد و روزی نسیم و آنان که پیام او را فهمیدند روزی در خوف و روزی در رجا زیستند .
خداوند گفت : آن که خبر باد را می فهمد قلبش در بیم و امید می لرزد . قلب مومن این چنین است .
خدا گلی را از خاک برانگیخت تا معاد را معنا کند .
و گل چنان از رستخیز گفت که هر از آن پس هر مومنی گلی که دید رستاخیز را به یاد آورد .
خدا گفت : اگر بفهمید تنها با گلی قیامت خواهد شد .
خداوند یکی از هزاران نامش را به دریا گفت . دریا بی درنگ قیام کرد و چنان به سجده افتاد که هیچ از هزارموج او باقی نماند . مردم تماشا می کردند عده ای پیام را دانستند پس قیام کردند و چنان به سجده افتادند که هیچ از آنها باقی نماند .
خدا گفت : ان که به پیغمبر آبها اقتدا کند به بهشت خواهد رفت .
و یاد دارم که فرشته ای به من گفت : جهان آکنده از فرستاده و پیغمبر مرسل است ، اما همیشه کافری هست تا بارش باران را انکار کند و با گل بجنگد ، تا پرنده را دروغگو بخواند و باد را مجنون و دریا را ساحر . اما هم امروز ایمان بیاور که پیغمبر آب و رسول باران و فرستاده باد برای ایمان آوردن تو کافی است.


برگرفته از:سایت نور و نار-عرفان نظر آهاری

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیستم مرداد 1392 توسط م قلي زاده برندق |

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه شانزدهم مرداد 1392 توسط م قلي زاده برندق |
  امروز
نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی، که پس پرده نهان است
گر مرد رهی ؛ غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
تو رهرو دیرینه سرمنزل عشقی
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
آبی که بر آسود ، زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از ان روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازيچه ایام دل آدمیان است...

نوشته شده در تاريخ سه شنبه پانزدهم مرداد 1392 توسط م قلي زاده برندق |

نوشته شده در تاريخ سه شنبه پانزدهم مرداد 1392 توسط م قلي زاده برندق |
مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت. عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آن‌ها بزرگ شد. در تمام زندگیش، او همان کارهایی را انجام داد که مرغ ها می کردند، برای پیدا کردن کرم ها و حشرات زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی با دست و پا زدن بسیار ، کمی در هوا پرواز می‌کرد. سال ها گذشت و عقاب خیلی پیر شد.

روزی پرنده باعظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید. او با شکوه تمام، با یک حرکت جزئی بالهای طلاییش برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد.

عقاب پیر بهت زده نگاهش کرد و پرسید: «این کیست؟»

مرغی پاسخ داد: «این یک عقاب است، سلطان پرندگان! او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم.»

عقاب مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل یک مرغ مرد زیرا فکر می کرد یک مرغ است.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهاردهم مرداد 1392 توسط م قلي زاده برندق |

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و پنجم تیر 1392 توسط م قلي زاده برندق |

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و سوم تیر 1392 توسط م قلي زاده برندق |

نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفدهم تیر 1392 توسط م قلي زاده برندق |

کسی که سخنانش نه راست است و نه دروغ ، فیلسوف است

کسی که راست و دروغ برای او یکی است متملق و چاپلوس است .

  . کسی که پول میگیرد تا دروغ بگوید دلال است.

  . کسی که دروغ می گوید تا پول بگیرد گداست.

  . کسی که پول می گیرد تا راست و دروغ را تشخیص دهد قاضی است.

  . کسی که پول می گیرد تا راست را دروغ و دروغ را راست جلوه دهد وکیل است.

  . کسی که جز راست چیزی نمی گوید بچه است.

  . کسی که به خودش هم دروغ می گوید متکبر و خود پسند است.

  . کسی که دروغ خودش را باور می کند ابله است.

  . کسی که سخنان دروغش شیرین است شاعر است.

  . کسی که علی رغم میل باطنی خود دروغ می گوید زن و شوهر است .

  . کسی که اصلا دروغ نمی گوید مرده است.

  . کسی که دروغ می گوید و قسم هم می خورد بازاری است.

  . کسی که دروغ می گوید و خودش هم نمی فهمد پر حرف است.

  . کسی که مردم سخنان دروغ او را راست می پندارند سیاستمدار است .

  . کسی که مردم سخنان راست او را دروغ می پندارند و به او می خندند دیوانه است.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه دهم تیر 1392 توسط م قلي زاده برندق |

نوشته شده در تاريخ یکشنبه نهم تیر 1392 توسط م قلي زاده برندق |

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ششم تیر 1392 توسط م قلي زاده برندق |

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ششم تیر 1392 توسط م قلي زاده برندق |
زمین سردش بود، زیرا ایمانش را از دست داده بود ؛ نه دانه ای از دلش سر در می آورد و نه پرنده ای روی شانه هایش آواز می خواند. قلبش از ناامیدی یخ زده بود و دستهایش در انجماد تردید مانده بود. خدا به زمین گفت: عزیزم ایمان بیاور تا دوباره گرم شوی. اما زمین شک کرده بود، به آفتاب شک کرده بود، به درخت شک کرده بود، به پرنده شک کرده بود.
خدا گفت: به یاد می آوری ایمان سال پیشت چگونه به پختگی رسید؟ تو داغ پر شور بودی و تابستان شد، و شور و شوقت به بار نشست و کم کم از آن شوق و بلوغ به معرفت رسیدی، نام آن معرفت را پاییز گذاشتیم. اما...
من به تو گفتم که از پس هر معرفتی، معرفت دیگری است، و پرسیدمت که آیا می خواهی تا ابد به این معرفت بسنده کنی؟
تو اما بی قرار معرفتی دیگر بودی. و آنگاه به یادت آوردم که هر معرفت دیگر در پی هزار رنج دیگر است. و تو برای معرفتی نو به ایمانی نو محتاجی. اما میان معرفت نو و ایمان نو ، فاصله ای تلخ و سرد است که نامش زمستان است.فاصله ای که در آن باید خلوت و تامل و تدبیر را به تجربه بنشینی، صبوری و سکوت و سنگینی را. و تو پذیرفتی.
اما حال وقت آن است که از زمستان خود به در آیی و دوباره ایمان بیاوری و آنچه را از زمستان آموختی در ایمان تازه ات به کار بری. زیرا که ماندن در این سکوت و سنگینی رسم ایمان نیست، ایمان شکفتگی و شور و شادمانی است. ایمان زندگی است
پس ایمان بیاور، ای زمین عزیز !
و زمین ایمان آورد و جهان گرم شد. زمین ایمان آورد و جهان سبز شد. زمین ایمان آورد و جهان به شور و شکفتگی و شادمانی رسید.

نام ایمان تازه زمین، بهار بود. عرفان نظر آهاری

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر

دانلود فیلم